لحظه ی شاعرانه !

بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم
در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم
نمیدانم چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غمهایم
بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم…

 


بیا با خود بیندیشیم…
اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید
اگر روز نرگس در کتار چشمه غیبش زد
اگر یک شب شقایق مرد…
تکلیف دل ما چیست؟
چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟
کاش میشد لحظه ای پرواز کرد
حرفهای تازه را آغاز کرد
کاش تا دل میگرفت و می شکست
عشق می آمد کنارش می نشست
کاش هر دل با دلی پیوند داشت
هر نگاهی یک سبد لبخند داشت…

 

 

 

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
سمیرا

دیونه وحشی سنگدل ترسو تیمارستانی دورو ابله روانی معتاد حالا کلمه اول هر حرف رو کنار هم بزاری چی میشه؟ [پلک]